مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
45
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
درخت اثرى نمانده . خارپشت گفت : شايد كه بادش برده باشد . ولى ملول نباشيد . هرآنكس كه دندان دهد ، نان دهد . خدا ، روزىخواران را روزى برساند . پس خارپشت ، پيوسته ايشان را به اين سخنان ، پند ميگفت و به همين حرفها ، زهد و پرهيزكارى آشكار ميكرد . تا اينكه ايشان برو اعتماد كرده ، فريب نيرنگ او را بخوردند و به خانه او درآمدند . آنگاه خارپشت در خانه بگرفت و دندان درهم سودن آغاز كرد . چون حيلهء آن پليدك بقمريان آشكار گشت ، به او گفتند : آن گفتار كجا و اين كردار كجا ؟ اين اليلة من البارحه ؟ 6 مگر ندانستهء مظلومان را پروردگار يارست ؟ زينهار از حيله و نيرنگ دور باش تا بر تو نرسد آنچه بحيلتگرانى رسيد كه با بازرگان ، مكر كردند . خارپشت گفت : حكايت حيلتگران و بازرگان چونست ؟ قمرى گفت : چنين گفتهاند كه : بازرگانى در شهر سند ، مالى بسيار داشت . وقتى بضاعت خريده ، به قصد شهر ديگر بار بست و از شهر بدرآمد . دو مرد از حيلتگران نيز مالى برداشته ، با او برفتند و چنان باز نمودند كه بازرگان هستند . چون در منزل نخستين فرود آمدند ، هردو تن در كيد و مكر اتفاق كرده ، مال بازرگان را به كلى بگرفتند . پس از آن هريك از ايشان از براى ديگرى در انديشهء مكر افتاد و با خود گفت : اگر با رفيق خود ، مكر توانستم كرد ، بدانسان كه با بازرگان كردم ، مرا عيش تمام خواهد بود . پس هريك از ايشان طعام گرفته ، بزهرش بيالودند و به يكديگر بخوراندند و هردو هلاك شدند . و بازرگان در جستجوى ايشان بود . چون ايشان را كشته يافت ، دانست كه به او حيله كردند و پاداش بدكردارى ايشان بخودشان بازگشته . پس بازرگان سالم بماند و مال خود و مال ايشان را جمع آورده ، به راه خويش رفت . چون شهرزاد قصّه بانجام رسانيد ، ملك شهرباز گفت : اى شهرزاد ، مرا از آنچه غافل بودم ، آگاه كردى . اگر از اين مثلها ميدانى ، بازگو . شهرزاد گفت : شنيدهام كه :